جلال قرباني نوشابه شد
ب
"من جلال را پيش عمويم بردم كه رييس بهداري ارتش وقت بود. او معاينات فراوان كرد و دستور آزمايش هاي فراوان تر داد و به اين نتيجه رسيد كه جلال سل ندارد اما برونشيت مزمن دارد و قلبش هم نسبت به اندامش كوچك است و سيگار كشيدن و نوشيدن نوشابه را مطلقن ممنوع كرد .پدرش حضرت آيت الله سيد احمد طالقاني ،جلال را به شاه آباد پيش آقاي عباس آل احمد برد كه متخصص عكسبرداري از ريه بود و او هم تشخيص عمويم را تاييد كرد.حاج آقا با تعدادي جوجه كه خريده بودند با جلال از شاه آباد بر گشتند .تصور مي فرمودند بيماري جلال از بي قوتي است از نوشابه و سيگار اطلاع نداشتند.
هرچه به جلال التماس كردم كه سيگار را ترك بكند، زير بار نرفت و با مهارت خود مرا سيگاري كرد.يك پاكت سيگار هماي اتو كشيده در يك جاسيگاري زيبا و يك فندك قرمز برايم هديه آورد و گفت پس از تدريس و يا ترجمه ، يك عدد بكش ،خستگي ات رفع مي شود. من ابله هم رطب را خوردم و از آن به بعد منع رطب خوردن نتوانستم. جلال نوشابه خوردن را هم ادامه داد و كوشيد مرا هم ،هم پياله ي خود بكند كه اين بار زير بار نرفتم .مي گفت مگذار شيطان هم پياله ي من شود.
وقتي به اسالم مي رفتيم يعني مي رفتيم كه دو ماه و اندي بعد جسدش،جسد بي جانش را به تهران بياوريم ،در قزوين توقف كرد و چندين كارتن قزونيكا خريد. در نوشابه هايش آب جوشيده مي ريختم ،اما آدم تا سرشار نشود دست از بطري كه برنمي دارد،آن هم كسي كه از ساعت يازده صبح تا اواخر شب قزونيكاي ملك ري مي نوشد و سيگار كارگري اشنو مي كشد .
بيشتر هم پالگي هاي جلال،از مرادش مرحوم خليل ملكي گرفته تا مريدش دكتر غلامحسين ساعدي قرباني نوشابه شدند . ملكي و ساعدي ازسيروز كبدي از دنياي خراب ما مهاجرت كردند و جلال از آمبولي."
عادت كرده ايم هميشه چوب لاي چرخ ديگران بگذاريم . عادت كرده ايم به ديگران بي احترامي كنيم تا عقده هاي كودكي مان خالي شود . ما آدمهاي حسودي هستيم . ما از زندگي هيچ چيزي نمي فهميم و فقط تحقير كردن بقيه را بلديم .آدم هاي كوتوله اي كه در مردابي از كثافت غوطه وريم و فكرمي كنيم داريم دنيا را عوض مي كنيم . مثلن اين وبلاگ را راه انداخته ام كه هرازگاهي شعري ،نوشته اي چيزي در آن بگذارم اما هر روز يك عده عقده اي مادرزاد سر و كله شان پيدا مي شودو به دوستاني كه دوستشان دارم فحش مي دهند. عصباني نيستم اما اين چندمين باري است كه آشغال هاي زوار دررفته مي آيند و حالم را از حضورشان به هم مي ريزند و مجبورم مي كنند ثانيه هاي زيادي را در دستشويي بگذرانم و حالامجبورم براي آن عده عقده اي مادرزاد كه اميدوارم خدا شفاهشان بدهد بنويسم
1-هيچ وقت دلم نمي خواست جواب لجن هايي مثل شما را بدهم چون معتقدم آدم براي هر سگي چوب برنمي دارد.
2- عليرضا بندري كه آخرين كسي بود از شما طعنه شنيد آنقدر شهامت دارد كه همه كارهاي كرده و نكرده اش را به گردن بگيرد. به ويژه كارهاي ناشايستي كه شما را آنقدر سوزاند كه احتمالن از مرده اش هم نخواهيد گذشت ولي باور كنيد تقصير خودتان بود و نبايد به او اعتماد مي كرديد و به خانه اش مي رفتيد. عليرضا دوست عزيز من وخيلي هاي ديگر است .پس آسيبش به ما نمي رسد اما شما بايد مواظب بوديد. متاسفم كه كار از كار گذشته است اما لذتش راهم به خاطر بياوريد و لبخند بزنيد.
3- اژدها كشان يوسف عليخاني به كوري چشم شما به چاپ بيستم هم خواهد رسيد فقط به خاطر اينكه آتش بگيريد. اگر شما هاي .... (با عذرخواهي ازبقيه عقده اي هاي مادرزاد جاي نقطه چين ها را با هرچيزي كه لذت بيشتري مي برند پركنند فقط مواظب هم باشند )مثل يوسف كه خيلي دوستش دارم زندگي تان را وقف چيزي كه دغدغه جدي تان است مي كرديد الان مجبور نبوديد وارونه ...بدهيد ( عقده اي هاي مونث و مذكر نقطه چين ها را درست پر كنند)
4- ما آدم هاي بي ادبي نيستيم اما خيلي خوب مي توانيم از شرمندگي شما آقايان و يا خانم هاي عقده اي در بياييم . اگر خواستيد آدرس بدهيد در خدمتيم.
ديروز مي خواستم اين شعرها را تايپ كنم و بگذارم اينجا اما مثل بقيه دوستاني كه اين روزها شعلههايشان را پايين كشيده اند دل ودماغ نداشتم .ديشب شب دلگيري بود كه رضاي عزيزتماس گرفت ويادم آورد كه چقدر ديروزرا درهوايش گذراندم. اين روزها خيلي بد مي گذرد خلي بد .دوستانم غمگينند. دوستانم بي انگيزه اند.دوستانم بي پولند . منغمگينم . بي انگيزه ام. دلتنگم .اين روزها خيلي بد مي گذرد خيلي.ديشب غلامرضا بروسان هم ناي حرف زدن نداشت . اين روزها براي همه دوستانم بد مي گذرد .علي مي خواهد از لنگرود فرار كند .محمد مي خواهد به سربازي برود .عباس دراندوه مچاله شده است و محمود راخوب مي دانم چقدرتنهاست و در اين لحظه ها تنها زمزمه شعرهاي كسي مثل رضا آرامم مي كند .همين.
(1)
بي تو
خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم
كه باد را به وحشت مي اندازد
جويبار نازكي
كه تنها يك پنجم ماه را ديده است
زيباترين درختان كاج را حتي
زنان غمگيني احساس مي كنم
كه بر گوري گمنام مويه مي كنند
آه
غربت با من همان كار را مي كند
كه موريانه با سقف
كه ماه با كتان
كه سكته قلبي با ناظم حكمت
گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم
كه مرگ در آن رخ مي دهد
پيراهنم بي تو آه
سرم بي تو آه
دستم بي تو آه
دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود
ساعت ده است
وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند
كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.
(۲)
اگر تو بخواهي
مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم
و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم
دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم
و خودم را
چون پيراهني پشت رو مي كنم
(۳)
چون بياباني
دور افتادم از خودم
و پوسيدم
چون پايههاي پلي در آب
(۴)
تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهايي در قطار
هزارنفر.
به تو فكر مي كنم
در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست
به تو فكر مي كنم
وهر روز
به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.
ما چون باراني هستيم
كه همديگر را خيس مي كنيم.
نه آنقدر با تو دوست بودم
كه برای دیدنت
به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم
نه آنقدر عاشقت
كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم
با این همه
وقتی به كافه رسیدم
جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود
و پلیس ها
- در حالی كه با هم شوخی می كردند –
خط می كشیدند دورت را
تپانچه ام را در سطل زباله انداختم
گوشه ی دنجی نشستم
و قهوه ای تلخ سفارش دادم .
اين روزها
اينگونه ام ،ببين:
دستم، چه كند پيش می رود،انگار
هر شعر باكره ای را سروده ام
پايم چه خسته می كشدم ،گوئی
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
تا زير هركجا
حتی شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را
□
ای دوست
اين روزها
با هركه دوست می شوم احساس می كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
□
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتی كه هيچ كار نداری
تو هيچ كاره ای
من هيچ كاره ام : یعنی كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمی
□
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره ای كه تيشه ی خود را
گم كرده است
□
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
اما ...، شكست خورد
| ||||
|
با دوستم ياسين نمكچيان در صندلي پشتي ماشين هاشم اكبرياني نشستهايم. عصري ابري و خاكستري است و ماشين اكبرياني در اتوبان مدرس ميتازد. جلو بايد چنگيز محمودزاده نشسته باشد يا فرزين شيرزادي. يادم نيست. به كجا ميرويم؟ يادم نيست. غباري مغموم نشسته است روي اتوبان، روي آهوهاي چمنپوش و بيدهاي معلق. اكبرياني دبير گروه ادب و هنر روزنامهاي است و ما بچههاي گروهش. او دبير جايزه شعر خبرنگاران هم هست.
آن عصر سرد و كسالتبار، زمستان سال گذشته است و اولين دوره جايزه شعر خبرنگاران در آستانه تولد است. كنار دست من، روي صندلي ماشين، انبوه كتابهاي شعري است كه شاعران و ناشران براي اين جايزه فرستادهاند. بيحوصله يكييكي كتابها را برميدارم، ورقي ميزنم و دوباره رهايشان ميكنم در همان جايي كه بودند. بيشتر، كتابهايي هستند با شعرهاي <متفاوط> كه هيچ چنگي به دل نميزنند، اما فرياد ميزنند كه شاعرش اجحاف ناشر را به جان خريده و پول داده تا شعرهايش كتاب شود. در همان برداشتن و ورقزدن كتابها از سر بياعتمادي و وقتكشي، ناگهان كتابي به دل و دستم ميچسبد. اول گمان ميكنم جرقهاي است در انبوه كلماتي كه خيليهاي ديگر هم بهسادگي خرج ميكنند و پلكاني مينويسند تا اسم شعر بر آن بگذارند. اما نه. شعرها بدجوري يقه روحم را گرفته است و رها نميكند. ورق ميزنم، ميخوانم، برميگردم به صفحات قبل و دوباره ميخوانم. شتابزده كتاب را ميبندم و يكبار ديگر نامش را ميخوانم: يك بسته سيگار در تبعيد.
اسم شاعر را تابهحال نشنيدهام: غلامرضا بروسان. مثل كودك فقيري كه پس از سالها كفشنويي خريده است، با ذوق و شوق كتاب را به ياسين نمكچيان ميدهم و ميگويم ببين ياسين، عجب كتاب محشري!
ياسين با همان بياعتنايي و بياعتمادي من كه خود كتابهاي شعر به آن دچارمان كردهاند، <يك بسته سيگار در تبعيد> را از من ميگيرد. شايد هم فكر ميكند من بيدليل اينقدر احساساتي و شگفتزده شدهام. اما كتاب به دست او هم ميچسبد و نميتواند رهايش كند. با هيجان، صفحات كتاب را ورق ميزند. ميگويد حتما چيزي دربارهاش مينويسم.
و مينويسد تا در همان روزنامهاي كه بهانه دور هم جمع شدن ما بود، چاپ شود. اين بايد اولين نقدي باشد كه درباره <يك بسته سيگار در تبعيد> منتشر ميشود.
ستاره ترين آسمان من
هرشب
مرواريد آب هاي تو رقصيدند
و آسماني ترين ماه را
براي تو تابيدند
چرا كه رودخانه ترين آب ها را براي تو جاري شدم
چرا که آب ترین دریاهارا برای تو وسعت یافتم
اگرچه گاه ابری ترین باران ها را
از دوري ات
گريه مي كنم
اگرچه گاه سر بر شانه اسبم مي گذارم و
باراني ترين يال بلندش را
نمي بارم.
كنارساحل تو
كه شن ها،ستاره هاي سوخته اند
مي نشينم بر صخره هاي تماشا
و آبي ترين آبهارا
برای تو می گریم،
وقتی که باد، ُگیسوان بلندت را
به اهتزاز در آورده باشد.