تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

۱
هواپیماها می گذرند
هر چه فریاد می کشیم
کسی نمی شنود
گیر  افتاده ایم  در این بیابان
چاره ای
جز شکار تو نداریم
ای خرگوش زیبا
ما را ببخش!
۲
اگر  مرا دوست نداشته باشی
دراز می کشم و می میرم
مرگ
نه سفری بی بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ  دوست نداشتن تو ست
درست
آن موقع که باید دوست بداری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:13  توسط یاسین نمکچیان  | 


فصل ها آوارگان خورشیدند تو آواره کیستی عمران عزیز. چندماه و چند روز و چند ساعت از وقتی که رفتی گذشته است. هیچ کس دلش نمی آید آن صبح مه آلود و خونین را به خاطر بیاورد. فردای آن روز عکس تمام روزنامه ها تو بودی که با لبخندی ملیح به جایی دور خیره می شدی. عصر فردای آن روز تمامی خبرگزاری ها، سوگ سروده های شاعران این سرزمین را مخابره می کردند.
12 مهر 1385 نشانی از مهربانی نداشت و انگار همه می دانستند که حکایت تو حکایت دیگری است. عمران تو هیچ وقت اهل بازی نبودی، اما مرگ تو بازی تلخی بود که شادی را بر چهره خیلی ها خشکاند؛ خیلی هایی که حتی یکبار هم ندیده بودنت. راستی چند روز از آن روز بدی که رفتی گذشته است؟ نمی خواهی برگردی؟

پرنده ها به این تنهایی عادت کرده اند. دیوارها سنگینی عکس تو را مثل همان روز اولی که رفتی بر شانه هایشان تحمل می کنند، اما تا کی! تا کی عمران، این انتظار باید ادامه پیدا کند. مرگ تو شوخی قشنگی نبود و ما می ترسیم یک روز با مشتی ترانه از راه برسی و ما بفهمیم که این بار هم دستت را نخوانده ایم، مادر باور کرده است که نمی آیی و همانطوری گوشه پارچه گل می کارد و نخ های گلدوزی او کوتاه اند و می ترسد گل ها باز نشوند و اما ما بنفشه ها را می فرستیم که بدانی به تو فکر می کنیم. هرچند بهشت زهرا، قطعه هنرمندان، ازدحام آن همه آدم را که آمده بودند برای همیشه بدرقه ات کنند هرگز از یاد نخواهد برد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:39  توسط یاسین نمکچیان  | 

به شانه های تو اعتمادی نبود
                           که اینگونه نعش بر زمینم کردی
تو
آواز پرندگانم بودی
رویاهای خاطره های دور دست
که زیباییت
مثل نسیم
                از لابه لای درختان گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 3:26  توسط یاسین نمکچیان  | 

بر گرفته از روزنامه کارگزاران۱۷/۱۲/۸۵

بغضی که در گلوی بروسان ترکید خیلی چیزها را به یادمان آورد؛ اینکه آدمی چقدر تنهاست و تا چه اندازه می تواند تنهایی بزرگش را با دیگران قسمت کند. همنوا با اشک های غلامرضا بروسان شاعری که با اولین مجموعه اش یک بسته سیگار در تبعید جایزه شعر خبرنگاران را برای یادگاری به مشهد برد خیلی های دیگر هم گریستند خیلی هایی که شاید نمی خواستند کسی اشکهایشان را ببیند اما آنچه بیشتر از هر چیزی اهمیت داشت این نکته بود که برخلاف بسیاری از جشنواره ها و جایزه هایی که در سال 1385 برگزار شد هیچ کس از رای هیات داوران شعر خبرنگاران خرده نمی گرفت و یعنی اینکه باید یک امتیاز مثبت در کارنامه آنها کنار بگذاریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:56  توسط یاسین نمکچیان  | 


بي شك سايه برگ انجيري در آب

غروب را زيبا تر كرده است

و شاخه شاتوتي

در خيال شاعري آنسوي مرز

بي شك هنوز

آن تصنيف كُردي را از بري

همان ترانه محلي  را مي گويم

كه ليلا با آن مي رقصيد

و بي جهت

به سمت پهلوي راستش خم  مي شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 1:43  توسط یاسین نمکچیان  | 

آه عباس
ديوار هاي دروغ مي گويند
كه سنگيني شانه هايمان را 
                                   تحمل مي كنند
دروغ مي گويند عباس
تو خوب مي داني ما
كودكان دوره گرد خيابان هايي بزرگ بوديم
                                           كه باد را
زير پل هايي كه از بالاي سر مي گذشت
                                          لرزيديم
تو خوب مي داني ما
گرماي ظهر تابستان را
پا برهنه
روي آسفالت روزهاي كودكي
                             دويديم
آئينه ها
تكه تكه گريختند و
             مجبور شديم
خط هاي چروكيده صورت هامان را
در قاب چشم هاي يكديگر ببينيم
مجبور شديم
دشنام تلخ عابران را
                      نشنيده بگيريم
آه عباس
زندگي
ميوه اي ممنوعه بود
كه ما فريبش را خورديم
ما فريب خورديم و حالا
تمامي چيز ها
مثل تفي سربالاست
كه در وسط پيشاني ما فرود مي آيد
درست در وسط پيشاني ما

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 3:9  توسط یاسین نمکچیان  | 

شعري از شهرام رفيع زاده

عجب سگي است
با چشم هاي درشت و سياه
دمش را ببين
دندان هاي سفيد و درشتش را
امروز روز تو بود
تو نبودي مرا گرفت
جاي دندانهايش هست، مي ماند
مانده است هر وقت بيايي
عجب نيستي
هميشه پارس مي كند
گاهي مي گيرد
جاي دندانهايش را ببين، رد پاهايش را
عجب سگي است
مرا و سنگ ها و دريا ها را
و رودخانه ها و پرنده ها را گرفته
گرفته تمام اين اتاق و تمامي ساعت ها را
عجب سگي است دلتنگي
امروز روز تو نبودي بود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:50  توسط یاسین نمکچیان  | 

شعري از تيرداد نصري به خاطر همه فاصله هايي كه ما را از هم دور كرده است

پس از باران هاي بسيار
باران هاي بسيار
باران هاي بسيار
از قطار پياده شديم،گفتيم:
(...ايستگاه آخر مان اين بود)
در زير آسمان خاكستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاري
از دور مي آيد
ما سر مي چرخانيم، و به آخر اين ريل مي نگريم
..............................................................
..............................................................
(براي ما دست تكان مي دهند
در مارپيچ كوچه هاي مه آلود - مادران كوهستان
پسته و چاي در نور آفتاب - دختران
در همهمه پنبه زار ها - پسران بلوغ
براي ما دست تكان مي دهد كوير)
ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
مي برد ما را
با خود

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:44  توسط یاسین نمکچیان  | 

شعری از چارلز بوکوفسکی

بد نمی شد اگه پشت این ماشین تحریر می مردم ....
بهتر از اینکه گیر کرده باشم
تو تخت مریض خونه
که مثه سنگ سفته
رفتم عیادت یه دوست نویسنده
که تو مریض خونه و بدترین وضع
داشت ذره ذره آب می شد...
هر وقت که می رفتم دیدنش
اگه بیهوش نبود گپ می زد
نه از توفیقات ادبی اش
از جنونش واسه نوشتن
بدش نمی اومد که برم دیدنش
می دونست که حرفهاش حالیمه...
انتظار داشتم  تو مراسم تدفین
یهو از تابوت بزنه بیرون و بگه:
شینانسکی!!!
......
یه دفه بهش گفتم:
خدایان دارن تو رو
به خاطر خوب نوشتن مجازات می کنن
آرزو می کنم هیچ وقت به این خوبی ننویسم
من می خوام بمیرم
وقتی که سرم افتاد رو ماشین تحریر
سه خط مونده به ته صفحه
با سیگاری که تا ته سوخته و
مونده لای انگشتام
و رادیویی که روشنه...
من میخوام نوشتنم
واسه یه همچی مردنی مناسب باشه
نه بیشتر...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 22:10  توسط یاسین نمکچیان  |