تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

                                               

 

 

 

  وضعیت جسمانی اسماعیل فصیح پس از پشت سرگذاشتن دوران نقاهت بهتر شده و او می‌تواند حالا‌ پشت میز تحریرش بنشیند و سطرهای سفید کاغذ را با کلماتی جادویی سیاه کند. سکته مغزی در بهار امسال باعث شد فصیح روزهای زیادی را روی تخت بیمارستان بگذراند و دلواپس کارهای نیمه‌تمامش باشد. <تلخکام> آخرین رمان نویسنده 73 ساله معاصر است که در همان روزهای فروردین! عکس بسیاری از کتاب‌هایی که هنوز هم در ممیزی وزارت ارشاد گیر کرده‌اند، مجوز گرفت و کمی از نگرانی‌های اسماعیل فصیح را کم کرد؛ هرچند تا امروز این کتاب در ویترین هیچ کتابفروشی‌ای دیده نشده است.

فصیح نویسنده و مترجم در دوم اسفندسال 1313 در محله درخونگاه تهران متولد شد؛ محله‌ای در جنوبی‌ترین نقطه‌های پایتخت. او تحصیلا‌ت ابتدایی را در دبستان عنصری گذراند و بعد از آن تحصیل را در دبیرستان رهنما ادامه داد.

دوره‌ای که فصیح تحصیل‌اش را به پایان رساند همزمان با صدرات دکتر محمد مصدق بود که در ازای دریافت 50 یا 100 تومان برگه معافی می‌دادند و اینگونه شد که او برای همیشه از سربازی معاف شد.

اگرچه معافی سبب شد او هیچ‌وقت نتواند از تجربه شیرین سربازی‌اش بنویسد اما با پولی که از پدرش گرفته بود برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و در رشته ادبیات انگلیسی فارغ‌التحصیل شد. شاید زیباترین خاطره آن روزهای فصیح دیدار با ارنست همینگوی باشد که هرکدام یک‌سوی میز کافه‌ای نشستند و با قهوه‌ای دلتنگی‌های جهان را به فراموشی سپردند. او پس از بازگشت به ایران در صنعت نفت مشغول شد و سال 1342 همراه با نجف دریابندری با استخدام در شرکت ملی نفت با صادق چوبک آشنا شد. سال 1347 یعنی درست در 34 سالگی، اولین رمان‌اش با عنوان <شراب خام> منتشر شد. فصیح در سال 1359 با سمت استادیار دانشکده نفت آبادان بازنشسته شد.

او تمایل چندانی به مصاحبه ندارد و معتقد است که نویسنده کارش را روی کاغذ می‌آورد و ناشر هم چاپش می‌کند. او می‌گوید: <هرچه هست در کتاب‌ها و نوشته‌هاست و اگر بخواهم درباره آثارم صحبت کنم مثل کار همینگوی می‌شود که مثلا‌ برای هر صفحه‌ای پاورقی می‌دهد و به خواننده می‌گوید که اشتباه نکنی. به اعتقاد من باید گذاشت تا کار مورد قضاوت تاریخ قرار بگیرد.>

فصیح علا‌قه زیادی دارد تا از رمان‌هایش فیلم بسازند و این علا‌قه‌اش را گاهی در گفت‌وگوهای هرازگاهی بروز می‌دهد: <بهمن فرمان‌آرا وقتی داستان‌هایم را خواند وجه تصویری بودن‌شان برایش بسیار جالب بود. آشنایی او با آثارم از <زمستان 62> شروع شد. او گفته بود می‌خواست آن را فیلم کند و یکی از دلا‌یل بازگشت‌اش به ایران عشق ساختن <زمستان 62>، بوده البته قبل از انقلا‌ب از <شراب خام> سریالی در 13 اپیزود تهیه شد که 9 قسمت آن هم پخش شد و حالا‌ هم در آرشیو شبکه 2 خاک می‌خورد. یادم می‌آید که نقش جلا‌ل آرمان را داوود رشیدی و نقش ناصر تجدد را هم پرویز فنی‌زاده بازی کردند.>

به هر حال فصیح این روزها در 73 سالگی دلش می‌خواهد فقط بخواند و بنویسد و تجربیات‌اش را منتشر کند. کتاب‌هایی مثل <کشته عشق>، <فرار فروهر>، <تشت خون>، <باده‌کهن>، <اسیر زمان>، <شاه بر حافظ>، <ثریا در اغما>، <بازگشت به درخونگاه> و ... .

از او چهره‌ای ماندگار در تاریخ ادبیات معاصر به یادگار گذاشته است. او می‌خواهد زندگینامه‌اش را مکتوب کند. روایت زندگی نویسنده‌ای تاثیرگذار مثل او می‌تواند آینه‌ای باشد برای بازتاب عمری کار حرفه‌ای. بی‌تردید زندگینامه او راه‌های تازه‌ای را برای علا‌قه‌مندانش پیش‌رو می‌گذارد چرا که تجربه سال‌ها نویسندگی را به راحتی نمی‌توان کنار گذاشت

                                                             یادداشت من در روزنامه کار گزاران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:44  توسط یاسین نمکچیان  | 

 

همین حالا اس ام اس ها دوباره راه  افتاده اند و خبر هاي بد مي دهند .مي گويند اين بار قرعه به نام سيمين  افتاده است.نمي دانم  اما فكر مي كنم درست باشد هرچند غروب ديروز او را روي پله هاي ارسباران در مراسم اختتاميه جايزه مهرگان ديده باشم

به هرحال اين شعر  يكي از آخرين يادگاري هاي اوست كه چند وقت پيش به  مناسبت هشتاد سالگي اش در روزنامه كارگزاران منتشر شد.نمي دانم خبر درست است يا نه اما فرقي هم نمي كند چرا كه بانوي مهربان شعر نمي ميرد.

هشتاد سالگی و عشق تصدیق کن که عجیب است‌

حوای پیر دگربار گرم تعارف سیب است‌

لب سرخ و زلف طلا‌یی زیبا ولی نه خدایی‌

بر چهره رنگم اگر هست آرایش است و فریب است‌

در سینه‌ام دل شیدا پرپرزنان ز تمنا

هفتاد ضربه او را گویی دوبار ضریب است‌

عشق است و دغدغه شرم تن از هوای هوس گرم‌

می‌سوزم از تب و این تب فارغ ز لطف طبیب است‌

شادا کنار من آن یار آن مهربان وفادار

گویی میان بهشتم تا این کنار نصیب است‌

با بوسه بسته دهانم گفتن سخن نتوانم‌

آتش فکنده به جانم این بوسه نیست لهیب است‌

ای تشنه مانده عاشق یار است و بخت موافق‌

با این شراب گوارا دیگر چه جای شکیب است‌

آدم بیا به تماشا بس کن ز چالش و حاشا

هشتاد ساله حوا با بیست ساله رقیب است‌

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 16:42  توسط یاسین نمکچیان  | 

آدمک برفي
مي دانم سردت است
همين حالا
جلوي بخاري خود گرمت مي کنم
اول دست ها
ب
عد شانه، شکم، پا
نمي دانم گرمت شده يا نه
کجايي
آدمک برفي کجايي؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:18  توسط یاسین نمکچیان  | 

تويه شوره زار حسم
مث آب هدر شدي تو
بگو با اين من غافل
چرا همسفر شدي تو

ººº           
چرا سوزندي خودت رو
تو به پاي خستگي هام
من كه لايقت نبودم
چرا گفتي تو رو مي خوام

ººº          
سهم من يه شاخه گل بود
نه يه باغ  سرخ و روشن
حق مهربوني هاتو

 چه جوري ادا كنم من

ººº           

خونه من يه قفس بود
بال پروازتو بستم
من خودم رو نمي بخشم
دل پاكتو شكستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:8  توسط یاسین نمکچیان  |