نمي خواهم از تو صدايي بشنوم
نمي خواهم فكر كني
براي تو رخت سياه پوشيده ام
قبول كرده ام گم شده اي
قبول كرده ام آن دورها
پشت قله های برف گرفته
گرگ
تکه پاره ات کرده است
قبول کرده ام
اما
نمی دانم چرا
قرارمان یادم می آید و
بی اختیار
خیابان ها را گریه می کنم.
هر چه سعي كرديم آبروداري كنيم و خم به ابرو نياوريم نشد .انگار آقايان بي آبروتر از آنچه بودند كه ما فكر مي كرديم.
ما صورت هامان را با سيلي سرخ نگه داشتيم اما آنها خودشان مي خواستند كار به جاي باريك كشيده شود.
در طول چند ماه گذشته ما را فواحش فرهنگي ناميدند چيزي نگفتيم . حق و حقوقمان را ناديده گرفتند به روي خودمان نياورديم.
با وعده هاي سرخرمن سركارمان گذاشتند تحمل كرديم اما وقتي فهميديم فكر مي كنند ما برده هاي آنانيم مجبور شديم شكايت كنيم.
اگر چه دلم نمي خواهد فضاي اينجا كه تنهايي جايي است هنوز كمي بوي آزادي برايم مي دهد آلوده كثافت كاري آنهايي شود كه ديگر پشيزي برايشان ارزش قائل نيستم اما مجبورم بنويسم تا از كسالت اين روزهاي غمگين پاييزي خالي شوم و اميدوارم اين آخرين يادداشتي باشد كه درباره مرده اي به اسم كارگزاران و آنچه بر ما گذشت مي نويسم.
یادداشت من براي عمران در ويژه نامه نوروزي روزنامه خدابيامرز كارگزاران
تا چشم ها يمان را برهم گذاشتيم يكسال گذشت وما اين را خوب فهميديم كه بي تو زندگي چيزي كم دارد.
راستي عمران عزیزفصل ها آوارگان خورشیدند تو آواره کیستی . چندماه و چند روز و چند ساعت از وقتی که رفتی گذشته است. هیچ کس دلش نمی آید آن صبح مه آلود و خونین را به خاطر بیاورد. فردای آن روز عکس تمام روزنامه ها تو بودی که با لبخندی ملیح به جایی دور خیره می شدی. عصر فردای آن روز تمامی خبرگزاری ها، سوگ سروده های شاعران این سرزمین را مخابره می کردند.
روزهاي آغازين مهر 1385 نشانی از مهربانی نداشت و انگار همه می دانستند که حکایت تو حکایت دیگری است. عمران تو هیچ وقت اهل بازی نبودی، اما مرگ تو بازی تلخی بود که شادی را بر چهره خیلی ها خشکاند؛ خیلی هایی که حتی یکبار هم ندیده بودنت. راستی چند روز از آن روز بدی که رفتی گذشته است؟ نمی خواهی برگردی؟
پرنده ها به این تنهایی عادت کرده اند. دیوارها سنگینی عکس تو را مثل همان روز اولی که رفتی بر شانه هایشان تحمل می کنند، اما تا کی! تا کی عمران، این انتظار باید ادامه پیدا کند. مرگ تو شوخی قشنگی نبود و ما می ترسیم یک روز با مشتی ترانه از راه برسی و ما بفهمیم که این بار هم دستت را نخوانده ایم، مادر باور کرده است که نمی آیی و همانطوری گوشه پارچه گل می کارد و نخ های گلدوزی او کوتاه اند و می ترسد گل ها باز نشوند و اما ما بنفشه ها را می فرستیم که بدانی به تو فکر می کنیم. هرچند بهشت زهرا، قطعه هنرمندان، ازدحام آن همه آدم را که آمده بودند برای همیشه بدرقه ات کنند هرگز از یاد نخواهد برد.
شعري از رافائل آلبرتي شاعر بزرگ اسپانيايي كه درايران ناشناخته مانده است.البته نازنين مير صادقي و رامين مولايي كتابش را ترجمه كرده اند.
در كناره دريا و حاشيه يك رود ، در اولين سالهاي زندگي ام
مي خواستم اسب باشم
نيستان ها،همه از باد بودند و از ماديان،
مي خواستم اسب باشم
دم افراشته اسبان ، ستارگان را جارو مي زدند،
مي خواستم اسب باشم
مادر ! در ساحل دريا ، به يورتمه طولاني من گوش سپار،
مي خواستم اسب باشم
مادر! از فردا كنار آب خواهم زيست،
مي خواستم اسب باشم
در عمق دريا ، دختركي با چهار ساق سپيد خفته است،
مي خواستم اسب باشم.
آن روز هنوز مردم پيراهن هاي آستين كوتاهشان را از تن بيرون نياورده بودندو فقط آفتاب كمي مهربان تر از روزهاي گذشته مي تابيد.دريا موج هايش را روي ساحل پهن مي كرد ونخستين روزهاي پاييز همينگونه آغاز مي شد.
درست بيست وچند سال پيش بود .ششم مهر بيست و چند سال پيش كه من به دنيا آمدم. اي كاش آدمي مي توانست براي زيستن يا نزيستن حق انتخاب داشته باشد.