تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
دلتنگم.مثل همه روزهايي كه اينگونه مي گذرند.زندگي درست شبيه خيابان هاي شلوغ تهران است و من مسافري كه   لابلاي ماشين ها گير افتاده ام .نه راه پيش مانده،نه راه برگشت . 

نمي خواهم از تو صدايي بشنوم 
نمي خواهم فكر كني
براي تو رخت سياه پوشيده ام
قبول كرده ام گم شده اي
قبول كرده ام آن دورها
پشت قله های برف گرفته
گرگ
تکه پاره ات کرده است
قبول کرده ام
اما
نمی دانم چرا
قرارمان یادم می آید و
بی اختیار
خیابان ها را گریه می کنم.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:12  توسط یاسین نمکچیان  | 

هر چه سعي كرديم آبروداري كنيم و خم به ابرو نياوريم نشد .انگار آقايان بي آبروتر از آنچه بودند كه ما فكر مي كرديم.

 ما صورت هامان را با سيلي سرخ نگه داشتيم اما آنها خودشان مي خواستند كار به جاي باريك كشيده شود.

در طول چند ماه گذشته ما را فواحش فرهنگي ناميدند چيزي نگفتيم . حق و حقوقمان را ناديده گرفتند به روي خودمان نياورديم.

با وعده هاي سرخرمن سركارمان گذاشتند تحمل كرديم اما وقتي فهميديم فكر مي كنند ما برده هاي آنانيم مجبور شديم شكايت كنيم.

اگر چه دلم نمي خواهد فضاي اينجا كه تنهايي جايي است هنوز كمي بوي آزادي برايم مي دهد آلوده كثافت كاري  آنهايي شود كه ديگر پشيزي برايشان ارزش قائل نيستم اما مجبورم بنويسم  تا از كسالت اين روزهاي غمگين پاييزي خالي شوم  و اميدوارم اين آخرين يادداشتي باشد كه درباره مرده اي به اسم كارگزاران و آنچه بر ما گذشت مي نويسم.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:23  توسط یاسین نمکچیان  | 

 چند شعر ازمن در سايت ليت اينجا 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:35  توسط یاسین نمکچیان  | 

یادداشت من  براي عمران در ويژه نامه نوروزي روزنامه خدابيامرز كارگزاران

تا چشم ها يمان را برهم گذاشتيم يكسال گذشت وما اين را خوب فهميديم  كه بي تو زندگي چيزي كم دارد.

راستي عمران عزیزفصل ها آوارگان خورشیدند تو آواره کیستی . چندماه و چند روز و چند ساعت از وقتی که رفتی گذشته است. هیچ کس دلش نمی آید آن صبح مه آلود و خونین را به خاطر بیاورد. فردای آن روز عکس تمام روزنامه ها تو بودی که با لبخندی ملیح به جایی دور خیره می شدی. عصر فردای آن روز تمامی خبرگزاری ها، سوگ سروده های شاعران این سرزمین را مخابره می کردند.
روزهاي آغازين مهر 1385 نشانی از مهربانی نداشت و انگار همه می دانستند که حکایت تو حکایت دیگری است. عمران تو هیچ وقت اهل بازی نبودی، اما مرگ تو بازی تلخی بود که شادی را بر چهره خیلی ها خشکاند؛ خیلی هایی که حتی یکبار هم ندیده بودنت. راستی چند روز از آن روز بدی که رفتی گذشته است؟ نمی خواهی برگردی؟ 

پرنده ها به این تنهایی عادت کرده اند. دیوارها سنگینی عکس تو را مثل همان روز اولی که رفتی بر شانه هایشان تحمل می کنند، اما تا کی! تا کی عمران، این انتظار باید ادامه پیدا کند. مرگ تو شوخی قشنگی نبود و ما می ترسیم یک روز با مشتی ترانه از راه برسی و ما بفهمیم که این بار هم دستت را نخوانده ایم، مادر باور کرده است که نمی آیی و همانطوری گوشه پارچه گل می کارد و نخ های گلدوزی او کوتاه اند و می ترسد گل ها باز نشوند و اما ما بنفشه ها را می فرستیم که بدانی به تو فکر می کنیم. هرچند بهشت زهرا، قطعه هنرمندان، ازدحام آن همه آدم را که آمده بودند برای همیشه بدرقه ات کنند هرگز از یاد نخواهد برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:52  توسط یاسین نمکچیان  | 

 

شعري از رافائل آلبرتي شاعر بزرگ اسپانيايي كه درايران ناشناخته مانده است.البته نازنين مير صادقي و رامين مولايي كتابش را ترجمه كرده اند.

 

 

در كناره دريا و حاشيه يك رود ، در اولين سالهاي زندگي ام

مي خواستم اسب باشم

نيستان ها،همه از باد بودند و از ماديان،

مي خواستم اسب باشم

دم افراشته اسبان ، ستارگان را جارو مي زدند،

مي خواستم اسب باشم

مادر ! در ساحل دريا ، به يورتمه طولاني من گوش سپار،

مي خواستم اسب باشم

مادر! از فردا كنار آب خواهم زيست،

مي خواستم اسب باشم

در عمق دريا ، دختركي با  چهار ساق سپيد خفته است،

مي خواستم اسب باشم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:26  توسط یاسین نمکچیان  | 

 

آن روز هنوز مردم پيراهن هاي آستين كوتاهشان را از تن بيرون نياورده بودندو فقط آفتاب كمي مهربان تر از روزهاي گذشته مي تابيد.دريا موج هايش را روي ساحل پهن مي كرد ونخستين روزهاي پاييز همينگونه آغاز مي شد.

درست بيست وچند سال پيش بود .ششم مهر بيست و چند سال پيش كه من به دنيا آمدم. اي كاش آدمي مي توانست براي زيستن يا نزيستن حق انتخاب داشته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:37  توسط یاسین نمکچیان  | 

همه چيز به هم ريخته است.سرگرداني در زندگي اين روزهاي ما موج مي زند .تكرار مي شويم درلابلاي ماشين ها و پرسه مي زنيم بي هيچ دليلي خيابان هاي شلوغ شهر را .از همه چيز حالم به هم مي ريزد به ويژه از آنهايي كه براي دوستانم كامنت هاي بد مي گذارند. كامنت هايي كه مجبورم حذفشان كنم. آدم ها مي توانندبدون هيچ تو هيني يكديگر را نقد كنند اما اجازه ندارند حريم خصوصي ديگران را زير سوال ببرند.فحش دادن هيچ دردي را دوا نمي كند همه مي توانند  دغدغه هايشان را بنويسند و منتشر كنند.باور كنيد اگر اينكاره باشند هيچ كس نمي تواند حذفشان كند.  
متا سفانه خيلي ها توان نوشتن چند خط ساده را ندارند و آ ن وقت پاچه بقيه را مي گيرند دوستاني كه به قول خودشان روشنفكرند اما در عمل در ست شبيه چاله ميداني ها برخورد مي كنند همان دوستاني كه عليه دوستان عزيزمان فحش مي نويسند و مجبورم مي كنند كامنت هايشان را حذف كنم.
نمي دانم چه چيز ي را بايد اضافه كنم فقط اين را مي توانم بگويم متاسفم از اينكه فضاي ايران به شكل وحشتناكي كثيف است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:26  توسط یاسین نمکچیان  |