امروز24آذر است وتو 26ساله شده اي ومن 26 باربيشتردستهايم لرزيده اند.خوب يا بد، زشت يا زيبا ،دنيا مثل برق از كنارم مي گذرد اما تو هنوزجايي نزديك اين خيال ناباور ايستاده اي. راستي چرا اين باران بي امان پشت پنجره به پايان نمي رسد . از لنگرود آن روزها تنها شهري مه گرفته وبلنداي ليلاكوهي غبارپوشانده به يادم مانده وخانه اي كه گورستان خاطره است وازتهران بي تو ،كوچه اي كه هر وقت از كنارش مي گذرم هزارروياي دوردرچشمهايم به تصوير كشيده مي شود.امروز 24 آذر است و تو 26ساله شده اي و من26 باربيشتر دستهايم لرزيده اند.كابوسي شده اي كه وقت و بي وقت درخواب هايم راه مي روي.چقدر دلم مي خواهد امروزرا ازهمه تقويم هاي دنيا خط بزنم اما با اين همه تولدت مبارك همسفرسال هاي دور .
دريا را در آغوش مي گيرم
آنگونه كه تورا
وزندگي
روياي از هم گسيخته اي
كه از تو دورم مي كند
جهان
مثل كلبه اي متروك
در نيزارهاي دوردست است
كه جز پرواز چند پرنده
چيزي به خاطر نمي آورد
چند پرنده
دو ترانه ازعلیرضا بندری که روایتگر لحظه های تنهایی است .ترانه هایی که گاهی به دورترین ستاره های دنیا پرتم می کنند .به دورها به دورترین ها.وحالا چشم که باز می کنم اندوه کسی را می بینم که آوازهایش در باد تکرارمی شود...زندگی شلاقی است که بیرحمانه بر انداممان فرود می آید.
آشناي قصه ها شم
يكي بود يكي نبودش
مي دونم چي مي گذره باز
زير كنبد كبودش
باز دوباره گيس گلابتون
چارقدش رنگ بهاره
دختر كولي قصه
توي فكر تك سواره
اين هميشه آرزوم بود
توي قصه شبونش
لااقل يه بار كلاغه
مي رسيد به آشيونش