تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی
241143.jpg
مدتهاست كه نمي خواهم از مرگ هيچ كس چيزي بنويسم.زندگي ما پر شده از  همين سه حرف ساده كه درلابلاي  ثانيه ها و ساعت هايمان تكرار مي شود . هر لحظه با صداي زنگ تلفن به آنطرف كابوس هاي وحشتناك پرتاب مي شويم و به غم انگيزترين چيزها فكر مي كنيم .در خيابان منتظريم تا ماشين ها و موتورها نعش بر زمينمان كنندو بعد  حضور در مجالس تشييع جنازه و سوم و هفتم و هشتم و چهلم و سال و هزار سال دوستانمان شده است دغدغه  اين زندگي كسالت بار .نمي دانم نفرين كي پشت سر اين ملت بخت برگشته است كه اينطوري در منجلابي از پوچي هاو سرگرداني ها گير كرده ايم .دليل اين سطرها مرگ احمد عاشور پور نيست چرا كه به هرحال دير يا زود اين اتفاق بايد مي افتاد آن  هم براي كسي كه ۹۰سال تمام زمستانهايش را ديده است . دليل اين نوشته تنها اداي دين به آدمهاي برجسته اي مثل عاشورپوراست كه بعد از مرگ هم با نامهرباني روبرو مي شوند .درست مثل دكتر هرمز اسدي اكولوژيست كه  وقتي مي خواست گوزن هاي زرد مازندران را به ياسوج منتقل كند تا سرماي استخوان سوز اين روزهاي ساري به حيوان هاي زبان بسته آسيبي نرساند در دره سقوط كرد و مرد و هيچ روزنامه اي  ننوشت . درست مثل ما كه هر روز هزار بار مي ميريم و زنده مي شويم و هيچ روزنامه نمي نويسد. دليل اين سطرها مرگ مهندس عاشورپور خواننده نيست چرا كه او پيشتر ها هزار بار مرده بود مثل ما كه هزاربار مرده ايم و نمي دانيم .ما سخت درتاريكي گرفتارشده ايم و سياهي هابه اعماق وجودمان رسيده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:27  توسط یاسین نمکچیان  | 

وقتي انگشتانت را معلق در هوا مي گيري
فكر مي كنم پرنده افتادني است
فكر مي كنم جهان
ادامه همه حرفهاي ناگفته اي است
كه لابلاي صدا و

مشتي بال و پر ريخته روي زمين
قورت داده ايم


وقتي انگشتانت را
معلق در هوا مي گيري
بادبان ها بر افراشته مي شود
درخت ها به رقص مي آيند
و سايه
از اين سوي كوچه
به آن سو پرت مي شود


وقتي انگشتانت را

معلق در هوا مي گيري
دنيا

آواري مي شود روي سرم
و من مي دانم
روشناي هيچ صبحي را

دوباره نخواهم ديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:52  توسط یاسین نمکچیان  | 

آنجا تا چشم كار مي كرد دريا بود و رقص درختاني كه در هوهوي شبانه بادها آواز شادي مي پراكندند .آنجا تا چشم كار مي كرد علف بود و سبز بود و باران هايي بلند بود و از پشت پنجره نگاه كه مي كردي  دلتنگي هايت در باد ها گم مي شدند حتي وقتي باران از قاب پنجره ديوارهاي زندان را به يادت مي آورد .آنجا همه چيز عكس هركجاي دنيا بود اماحالا نه آسمانش آبي است ، نه دريايش بزرگ و نه پرندگانش هواي پريدن مي كنند .لنگرود من به شكل غم انگيزي عوض شده است .  ديوارهاي همسايه هامان قد كشيده اند و رويشان شيشه هاي شكسته روييده. آدمهايش پر ازكسالت كنارهم مي گذرند وچيزي نمي گويند.انگار خاك مرده پاشيده اند روي ديوارهاي شهري كه پرازتكيه گاه ناامني هاست. از لنگرود من غير ازخاطره اي در دورهاچيزي باقي نمانده نويسندگانش نمي نويسند. شاعرانش شعر نمي گويند و كسي را ياراي  ادامه زندگي نيست.آنجا همه چيز تغيير كرده است و من فقط به تنهايي آنهايي فكرمي كنم كه دوستشان دارم، به گذشته رودخانه ای که مستراح عمومی شهرشده است. به قول علي عبدالرضايي  ديگربه لنگرود آن روزها نمي آيم هواي شرجي براي مردن هم مناسب نيست .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:58  توسط یاسین نمکچیان  |