شب گذشب گذ


شب گذشته (شنبه شب)اتفاق عجيب اما قشنگي افتاد.اتفاقي كه فكر نمي كرديم تا سال هاي سال بيفتد. اس ام اس ها هميشه خبرهاي بد را به يادمان آورده اند اما شب گذشته هجوم اس ام اس هايي كه پشت سر هم تكرار مي شدند آرامشي ملايم را در هوا مي پراكندند.شمس لنگرودي شاعر دوست داشتني، مهمان برنامه اي بود كه در چند وقت گذشته متفاوت نشان داده و اين نكته را تثبيت كرده كه دست اندركارانش نسبت به چهره هاي جدي و حرفه اي ادب وهنرمعاصر شناخت كافي دارند وبي تفاوت ازكنار آنها نمي گذرند و برعكس بسياري از برنامه هاي صدا و سيما فقط براي وقت تلف كردن،مهمان دعوت نمي كنند.شب گذشته در برنامه دو قدم مانده به صبح شبكه 4، محمد صالح علاءدر گوشه اي نشست و آنطرف تر رشيد كاكاوند و شمس لنگرودي درباره هويت مستقل آثار شاعر مهمان حرف زدند و بعد از شعر خواني لنگرودي و پايان بخش اول برنامه صندلي ها به محمد رحمانيان و چيستا يثربي سپرده شد تا تئاتري ها هم از بحث هاي مورد علاقه شان لذت ببرند.شب گذشته بعد از برنامه دوقدم مانده به صبح، نه آسمان به زمين افتاد ونه زمين به آسمان پرتاب شد،فقط خيلي ها از اتفاقي كه افتاده بود با لبخندي به استقبال روشناي صبح مي رفتند.اين را مجري برنامه از قول بينندگان جانش مي گفت . شايد ديشب ، شب آشتي كنان شاعران و نويسندگان با رسانه ملي بود وبايد ازاين پس حضور چهره هاي دوست داشتني فرهنگ اين سرزمين در صدا و سيما به ويژه تلويزيون ادامه پيدا كند تا مثل شب گذشته غافلگير نشويم و تلفن ها را به اشغال در نياوريم.
۳شعر گيلكي از شمس لنگرودي كه به فارسي برگردانده ام
۱
سروي بودم
زير سايهام نشستند
خوردند و خفتند
بيدار شدند و
مرا بريدند
۲
آتش باشي
براي تو هيزم ميشوم
دريا بروي
پارو
تو هميشه درست پنداشتهاي
دل من
شبيه تكه سنگي است
كه ميخواهم
تو با همه خستگيهايت
يك لحظه
به من تكيه كني
3
بهار هم
براي چيدن تو
جوانه زد
اما
كسي تو را نديد
جز من
كه فقط
براي ديدن تو آمدم
(دزدانه)
براي هم سايه ي آپارتمان نشين
دلام ميسوزد
كه صداي بلبل را در زنگ مو بايل ميشنود،
وجنگل را در مستند هاي راز بقا مي بيند.
خوش به حالام
-كه مادرم-
جنگل را در باغچه كاشته است
و كودك هم سايه
-دزدانه-
به آواز بلبل گوش مي كند.
(شب امتحان)
چرت بينفصل ها
مثل خواب اصحاب غاراست
يك سطر مي خوابم
يك عمر مي گذرد
(حول حالنا)
بي خيال تقويم ها
هر روز
سال نويي را آغاز مي كنم.
دعاي تحويل سال
با لب هاي تو
مستجابمي شود
وقتي كه مراحالي بهحالي مي كني ...
وقتي نويسنده اي ابزار كارش را زندگي روزمره آدم ها قرار مي دهد و سر نوشت آنهايي را روايت مي كند كه عمري كنارشان زيسته و با لبخندهايشان خنديده و با گريه هايشان گريسته بي هيچ ترديدي نوشته هايش لبريز حيات است. آدم هايش نفس مي كشند وخون در رگهايشان جاري است و آفتابش گاهي آرام مي تابد و گاهي سوزنده.تنها دراينگونه سطرهاست كه آدمي دلتنگي ها را به باد مي سپارد.بهانه اين سطرها حضور ناگهاني كسي به اسم حضرتقلي است كه از صبح امروز پيدايش شده. امروز برخلاف هميشه زود از خواب بيدار شدم و به كسي فكر كردم كه اسمش حضرتقلي است و بعدآنقدر به ذهنم فشار آوردم تا يادم آمد كه آقاي حضرتقلي يكي از شخصيت هاي داستان هاي يوسف عليخاني است و بعد مجبور شدم كتابش را ازلابلاي كتاب هاي انباشته شده در اتاق بيرون بكشم و دنبال كسي بگردم كه شايدفقط در اين كلمات زيسته است.از آغاز كتاب چند داستان گذشت تا با نام همان كه دنبالش بودم برخورد كردم و بعد مجبور شدم همان داستاني كه معتقد بودم ضعيف ترين كار كتاب يوسف است را يك بار ديگر مرور كنم و پايان قصه هم به اين نتيجه برسم كه اژدهاكشان بهترين داستان كتاب يوسف عليخاني است و جالب قصه اينكه مدتهاست مي خواستم درباره داستان هاي يوسف چيزي بنويسم اما هر بار به خاطر پراكنده گويي منصرف مي شدم و حالا خوشحالم كه مي دانم درباره چه چيز بايد حرف بزنم.درباره اينكه نويسندگاني مثل يوسف در دوره ای که ما نفس می کشیم کمتر پیدا می شوند. نویسندگانی که به بدنه زندگی آدمها راه پیدا می کنند و برخلاف خیلی هایی که در آپارتمان هایشان نشسته اند و در سرمای سوزان زمستان کنار گرمای مطبوع شومینه بانوشیدن استکانی چای از سرما حرف می زنندُُُُُُُ سرما را در پوست واستخوان هاشان لمس می کنند و بعد هم متهم به بومی نویسی می شوند. کسانی مثل یوسف سبب مي شوند تاريخ سرزمين هاي بكر اين مرز و بوم حتي در قالب داستان برای نسل های آیندهای که از گذشته اش هیچ چیزی نمی داند به يادگار بماند .داستان اژدهاكشان اسطوره آغشته با زندگي ميلكي هاست كه آنها هرسيزده بدر روي پشت بام هايشان مي نشينندتا امازاده و حضرتقلي راببيند كه دست در دست يكديگر به شارشيد مي روند . اژدها كشان اسطوره زندگي سرزميني است كه وادارم مي كند و اين دفعه با دقت بيشتر مرورش كنم. امروز صبح عجيبي است و تا سيزده بدر زمان زيادي نمانده .دلم مي خواهد با يوسف قرار بگذارم تا برويم ميلك روي يكي از پشت بام ها بنشينيم و حضرتقلي و امامزاده را نگاه كنيم كه به شارشيد مي روند.