| ||||
|
با دوستم ياسين نمكچيان در صندلي پشتي ماشين هاشم اكبرياني نشستهايم. عصري ابري و خاكستري است و ماشين اكبرياني در اتوبان مدرس ميتازد. جلو بايد چنگيز محمودزاده نشسته باشد يا فرزين شيرزادي. يادم نيست. به كجا ميرويم؟ يادم نيست. غباري مغموم نشسته است روي اتوبان، روي آهوهاي چمنپوش و بيدهاي معلق. اكبرياني دبير گروه ادب و هنر روزنامهاي است و ما بچههاي گروهش. او دبير جايزه شعر خبرنگاران هم هست.
آن عصر سرد و كسالتبار، زمستان سال گذشته است و اولين دوره جايزه شعر خبرنگاران در آستانه تولد است. كنار دست من، روي صندلي ماشين، انبوه كتابهاي شعري است كه شاعران و ناشران براي اين جايزه فرستادهاند. بيحوصله يكييكي كتابها را برميدارم، ورقي ميزنم و دوباره رهايشان ميكنم در همان جايي كه بودند. بيشتر، كتابهايي هستند با شعرهاي <متفاوط> كه هيچ چنگي به دل نميزنند، اما فرياد ميزنند كه شاعرش اجحاف ناشر را به جان خريده و پول داده تا شعرهايش كتاب شود. در همان برداشتن و ورقزدن كتابها از سر بياعتمادي و وقتكشي، ناگهان كتابي به دل و دستم ميچسبد. اول گمان ميكنم جرقهاي است در انبوه كلماتي كه خيليهاي ديگر هم بهسادگي خرج ميكنند و پلكاني مينويسند تا اسم شعر بر آن بگذارند. اما نه. شعرها بدجوري يقه روحم را گرفته است و رها نميكند. ورق ميزنم، ميخوانم، برميگردم به صفحات قبل و دوباره ميخوانم. شتابزده كتاب را ميبندم و يكبار ديگر نامش را ميخوانم: يك بسته سيگار در تبعيد.
اسم شاعر را تابهحال نشنيدهام: غلامرضا بروسان. مثل كودك فقيري كه پس از سالها كفشنويي خريده است، با ذوق و شوق كتاب را به ياسين نمكچيان ميدهم و ميگويم ببين ياسين، عجب كتاب محشري!
ياسين با همان بياعتنايي و بياعتمادي من كه خود كتابهاي شعر به آن دچارمان كردهاند، <يك بسته سيگار در تبعيد> را از من ميگيرد. شايد هم فكر ميكند من بيدليل اينقدر احساساتي و شگفتزده شدهام. اما كتاب به دست او هم ميچسبد و نميتواند رهايش كند. با هيجان، صفحات كتاب را ورق ميزند. ميگويد حتما چيزي دربارهاش مينويسم.
و مينويسد تا در همان روزنامهاي كه بهانه دور هم جمع شدن ما بود، چاپ شود. اين بايد اولين نقدي باشد كه درباره <يك بسته سيگار در تبعيد> منتشر ميشود.
ستاره ترين آسمان من
هرشب
مرواريد آب هاي تو رقصيدند
و آسماني ترين ماه را
براي تو تابيدند
چرا كه رودخانه ترين آب ها را براي تو جاري شدم
چرا که آب ترین دریاهارا برای تو وسعت یافتم
اگرچه گاه ابری ترین باران ها را
از دوري ات
گريه مي كنم
اگرچه گاه سر بر شانه اسبم مي گذارم و
باراني ترين يال بلندش را
نمي بارم.
كنارساحل تو
كه شن ها،ستاره هاي سوخته اند
مي نشينم بر صخره هاي تماشا
و آبي ترين آبهارا
برای تو می گریم،
وقتی که باد، ُگیسوان بلندت را
به اهتزاز در آورده باشد.