تبليغاتX
چهارشنبه سوری
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

        

                           جلال قرباني نوشابه شد

 

 بالاخره پس از سال ها سيمين دانشور در كتاب "غروب جلال " لب به سخن گشود و رمز و رازهاي مرگ جلال را بر ملا كرد. از خواندن اين كتاب لذت بردم چون متوجه شدم كه نوشابه، قاتل يكي از نويسندگان نامدار اين مملكت بوده. قاتلي كه هيچ كسي زنداني اش نكرده است. ومن چقدر شانس آوردم كه فهميدم  نوشابه قاتل است و مي تواند هر آدم گردن كلفتي را از پاي بيندازد .اين سطرهاي پايين را از كتاب غروب جلال نوشته سيمين دانشور نقل مي كنم تا متوجه شويد كه نوشابه همين نوشابه هاي شيشه اي به ويژه خانواده چه موجودات كثيف و نامردي هستند.

 

"من جلال را پيش عمويم بردم كه رييس بهداري ارتش وقت بود. او معاينات فراوان كرد و دستور آزمايش هاي فراوان تر داد و به اين نتيجه رسيد كه جلال سل ندارد اما برونشيت مزمن دارد و قلبش هم نسبت به اندامش كوچك است و سيگار كشيدن و نوشيدن نوشابه را مطلقن ممنوع كرد .پدرش حضرت آيت الله سيد احمد طالقاني ،جلال را به شاه آباد پيش آقاي عباس آل احمد برد كه متخصص عكسبرداري از ريه بود و او هم تشخيص عمويم را تاييد كرد.حاج آقا با تعدادي جوجه كه خريده بودند با جلال از شاه آباد بر گشتند .تصور مي فرمودند بيماري جلال از بي قوتي است از نوشابه و سيگار اطلاع نداشتند.

هرچه به جلال التماس كردم كه سيگار را ترك بكند، زير بار نرفت و با مهارت خود مرا سيگاري كرد.يك پاكت سيگار هماي اتو كشيده در يك جاسيگاري زيبا و يك فندك قرمز برايم هديه آورد و گفت پس از تدريس و يا ترجمه ، يك عدد بكش ،خستگي ات رفع مي شود. من ابله هم رطب را خوردم و از آن  به بعد منع رطب خوردن نتوانستم. جلال نوشابه خوردن را هم ادامه داد و كوشيد مرا هم ،هم پياله ي خود بكند كه اين بار زير بار نرفتم .مي گفت مگذار شيطان هم پياله ي من شود.

وقتي به اسالم مي رفتيم يعني مي رفتيم كه دو ماه و اندي بعد جسدش،جسد بي جانش را به تهران بياوريم ،در قزوين توقف كرد و چندين كارتن قزونيكا خريد. در نوشابه هايش آب جوشيده مي ريختم ،اما آدم تا سرشار نشود دست از بطري كه برنمي دارد،آن هم كسي كه از ساعت يازده صبح تا اواخر شب قزونيكاي ملك ري مي نوشد و سيگار كارگري اشنو مي كشد .

بيشتر هم پالگي هاي جلال،از مرادش مرحوم خليل ملكي گرفته تا مريدش دكتر غلامحسين ساعدي قرباني نوشابه شدند . ملكي و ساعدي ازسيروز كبدي از دنياي خراب ما مهاجرت كردند و جلال از آمبولي."

                             

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:16  توسط یاسین نمکچیان  | 

ديروز مي خواستم اين شعرها را تايپ كنم و بگذارم اينجا اما مثل بقيه دوستاني كه اين روزها شعله‌هايشان را پايين كشيده اند دل ودماغ نداشتم .ديشب شب دلگيري بود كه رضاي عزيزتماس گرفت ويادم آورد كه چقدر ديروزرا درهوايش گذراندم. اين روزها خيلي بد مي گذرد خلي بد .دوستانم غمگينند. دوستانم  بي انگيزه اند.دوستانم بي پولند . من‌غمگينم .  بي انگيزه ام. دلتنگم .اين روزها خيلي بد مي گذرد خيلي.ديشب غلامرضا بروسان هم  ناي حرف زدن نداشت . اين روزها براي همه دوستانم بد مي گذرد .علي مي خواهد از لنگرود فرار كند .محمد مي خواهد به سربازي برود .عباس دراندوه مچاله شده است و محمود راخوب مي دانم چقدرتنهاست  و در اين لحظه ها تنها زمزمه شعرهاي كسي مثل رضا آرامم مي كند .همين.

(1)

بي تو

 خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم

كه باد  را به وحشت مي اندازد

جويبار نازكي

كه تنها يك پنجم ماه را ديده است

زيباترين درختان كاج را حتي

زنان غمگيني احساس مي كنم

كه بر گوري گمنام مويه مي كنند

آه

غربت با من همان كار را مي كند

كه موريانه با سقف

كه ماه با كتان

كه سكته قلبي با ناظم حكمت

 

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم

كه مرگ در آن رخ مي دهد

پيراهنم بي تو آه

سرم بي تو آه

دستم بي تو آه

دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود 

ساعت ده است

وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند

كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.

(۲)

اگر تو بخواهي

مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم

و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم

و خودم را

 چون پيراهني پشت رو مي كنم

(۳)

چون بياباني

دور افتادم از خودم 

و پوسيدم

چون پايه‌هاي پلي در آب

(۴)

تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهايي در قطار

هزارنفر.

به تو فكر مي كنم

در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست

به تو فكر مي كنم

وهر روز

 به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.

ما چون باراني هستيم

كه همديگر را خيس مي كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط یاسین نمکچیان  | 

نه آنقدر با تو دوست بودم

كه برای دیدنت

به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم

نه آنقدر عاشقت

كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم

با این همه

وقتی به كافه رسیدم

جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود

 و پلیس ها

 - در حالی كه با هم شوخی می كردند –

خط می كشیدند دورت را

تپانچه ام را در سطل زباله انداختم

گوشه ی دنجی نشستم

و قهوه ای تلخ سفارش دادم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط یاسین نمکچیان  |