با لالایی تو
بودنم را لبخند می زنم
در گهواره ای به بزرگی دنیا
اکنون تو رفته ای
و من نبوودنم را می گریم
در دنیایی به کوچکی گهواره

بر ای ما که شهرهای این سرزمین را با شاعرانش به یاد می آوریم،نام خیابان های پایتخت نیربا نام شاعران و نویسندگان و مترجمانش گره خورده است.مثلاً وقتی ازبلوار بلندآفریقا می گذریم ناخودآگاه به شاعری فکر می کنیم که بارها دلتنگی هایمان را در لابلای سطرهایش به بادها سپرده ایم،شاعری که نامش احمدرضا احمدی است.یا مثلاً در دروس حضور نویسنده ای را لمس می کنیم که سالها از خاموشی همیشی اش می گذرد. خیابان کریم خان اما حال و هوای دیگری دارد، با کتابفروشی هایی که دیگر،مسیر بسیاری از علاقه مندان کتاب را ازمیدان انقلاب عوض کرده است. در یکی ازآپارتمان های خیابان کریم خان ، شاعری نفس می کشد که هر روز، کنار پنجره می نشیند و به ابرهای دوردست خیره می شود.
واهه آرمن در بیشتر روزهای هفته ، میزبان آدمهایی است که معمولاً اهل حوالی ادبیاتند و برای دیدن او پله های خانه را زیر قدم هایشان می گذارند تا لحظا تی بدون بوی دود و سرب و ترافیک ، در کنار کسی بگذرانند که حضورش ،زیبایی دل انگیز ثانیه های سرودن است.او دوست دارد زندگی را همانطوری که هست ببیند نه هیچ چیز دیگر.
این یادداشت امروز در روزنامه دنیای اقتصاد در صفحات ویژه نمایشگاه منتشر شد.
۱ - نمایشگاهی که نتواند قشر نویسنده و شاعر و مترجمش را راضی کند نمایشگاه نیست. دلیل این اتفاق عدم حضور چهرههای برجسته ای است که روی صندلیهای خالی غرفههای ناشرانی که کتابهایشان را منتشر میکنند ننشستهاند.
نمایشگاهی که نتواند علاقهمندان کتاب را به نویسندههایشان برساند نمایشگاه نیست. دلیل این اتفاق گلایههای مسافر جوانی است که راه درازی را آمده تا شاعر مورد علاقهاش را ببیند، اما دست خالی به شهرش برگشته است.
درست شبیه بیست و یکمین دوره، نمایشگاه امسال هم تهی از رفتوآمد چهرههای برجسته بود. همانهایی که کتابهایشان تا مدتها در اداره کتاب وزارت ارشاد خاک خورد و برای بعضیهایشان هنوز هم هیچ جوابی نیامده است. همانهایی که مردم در مقابل ناشرانشان صف میکشیدند و جای خالی آنها را حسرت میخوردند. ما عادت کردهایم دولتآبادی را هرسال در چشمه ببینیم و با او عکس یادگاری بگیریم. عادت کردهایم با درویشیان از سالهای ابری دورترین خاطرههایمان حرف بزنیم، اما هیچ کدام آنها نیستند، نمیآیند. مگر سالی چند بار فرصت دست میدهد که بتوانیم رودرروی آخرین بازماندههای راویان نسل طلایی بایستیم و لبخند بزنیم؛ سالی چند بار؟۲
- حسین سناپور، احمد شاملو و پرویز شهدی را باید آخرین مسافرانی نامید که چند روز مانده به برگزاری نمایشگاه بلیتهایشان پس گرفته شد و از قطار جا ماندند.
رمان «نيمه غايب» نوشته حسين سناپور، سه نمايشنامه لورکا ترجمه احمد شاملو و رمان «ديوانهبازي» نوشته کريستين بوبن با ترجمه پرويز شهدي که ناشر همه آنها «نشر چشمه» است هر کدام آنها به چندین چاپ رسیده بودند و در زمان انتشارشان هم هیچ اتفاقی نیفتاد. اما چرا مسولان وزارت ارشاد آنها را لغو مجوز کردهاند سوالی است که کسی جوابش را نمیداند. اگرچه پیشترها هم«ده جستار داستاننويسي» حسین سناپور، «سالمرگي» اصغر الهی، «عقرب روي پلههاي راهآهن انديمشک...» حسین مرتضاییان آبکنار، «دل تاريکي» جوزف کنراد با ترجمه صالح حسيني، میرا نوشته کریستوفر فرانک با ترجمه لیلی گلستان و... از انتشار باز مانده بودند.
۳ -برعکس سالهای گذشته مخاطبان به شعر روی خوشی نشان میدهند. همه شعرهای احمدرضا احمدی مثل نقل و نبات به فروش میرسد. چاپ چهارم کتاب اکبر اکسیر دست به دست میچرخد و از اینکه کتاب داوود ملکزاده، یعنی «تهران برای شعرشدن شهر کوچکی است» به چاپ دوم رسیده خوشحالم .تثبیت شعر سالم و ساده سالهای اخیر، علاقهمندان ناامید گذشته را با آثار شاعران نسل جدید آشتی داده است. داستان و رمان هم همین وضعیت را دارند. البته نقش ناشرانی جدی این عرصه را نباید نادیده گرفت. آنها به جوانترها اعتماد کردند و نتیجه این اعتماد شکوفایی داستان ایرانی و استقبال مخاطبان بود.
4 - ما با نویسندگانمان نامهربانیم، اما ازدحام جمعیت در مقابل نشرنی، چشمه، مرکز، ثالث، نیلوفر، ققنوس و... گواه حقیقت انکارناپذیری است. مردم از آثاری استقبال میکنند که نویسنده و متن، هویت خود را حفظ کرده باشند. مردم در مقابل نشری که انواع و اقسام کتابهای رنگارنگ منتشر کرده، اما کارهایش سفارشی است مکثی کوتاه هم نمیکنند. مردم «میرا» را میخواهند اما پیدایش نمیکنند. دنبال «نیمهغایب» میگردند، اما تلاشهایشان نتیجه نمیدهد. «سالمرگی» را به جستجو مینشینند، اما نیست و مردم در این سوی شهر چشمه و نگاه را درهم میآمیزند و در طرف دیگر این آسمان دود گرفته، سناپور و الهی و لیلی گلستان به روزگار سپری شده مردم سالخورده فکر میکنند.
۵- فقط چند ساعت تا پایان جشنواره کتاب تهران باقی مانده است. به قول اسدالله امرایی اگر مردم برای قدم زدن هم نمایشگاه را انتخاب کرده باشند انتخابشان خوب است و باید به فالنیک گرفت. تا چند ساعت دیگر یعنی درست لحظههایی که عقربهها روی هشت مکث کنند دیگر کسی نمیتواند از درهای ورودی بیستودومین نمایشگاه کتاب تهران داخل برود. باید تا اردیبهشت و یکسال دیگر منتظر بمانیم تا دلتنگیهایمان را در لابلای سطره به فراموشی بسپاریم. فقط کاش سال آینده هیچ کتابی لغو مجوز نشود و همه نویسندگان این سرزمین را در نمایشگاه بببینیم. راستی چقدر دلمان برای دولتآبادی و درویشیان و بقیه تنگ شده است.
یادداشت های محسن فرجی و اکبراکسیر و محمد هاشم اکبریانی و فرزین کیان و رامنین فرزاد وبهروز صمد بیگی را هم بخوانید.
گفتگوی من وبهروز صمدبیگی با علی دهباشی در روزنامه دنیای اقتصاد

در انتهاي كوچهاي نرسيده به ميدان فردوسي ساختماني قديمي وجود دارد كه همواره در طول سالهاي گذشته پاتوق بسياري از چهرههاي فرهنگي اين سرزمين بوده است. ساختماني كه ديوارهايش با دست نوشته جمالزاده و خودنويس هدايت و خيلي چيزهاي ديگر، نگاه ميهمانان را ميخكوب ميكند و آنها را به دوردستها ميبرد. اما همه روياها به پايان رسيده است. بعد از توقف برگزاري شبهاي «بخارا» اين بار نوبت دفتر مجله است كه تا چند روز ديگر تخليه ميشود. به همين راحتي يكي از مهمترين پاتوقهاي انديشهساز، تهي از ساكنانش خواهد شد. هرچند علي دهباشي ثابت كرده كه در سختترين شرايط هم ميتواند كارهايي به يادماندني انجام بدهد. آنچه ميخوانيد گفتوگوي دنياياقتصاد با مديرمسوول و سردبير مجله «بخارا» است كه به بهانه تعطيلي دفتر مجله و توقف برگزاري شبهاي بخارا انجام شده است....
لینک صفحه و یادداشت های رضا سید حسینی و دکتر قمر آریان در اینجا و اینجا و اینجا
|
کتاب "مشتی از عطر شالیزار" با گردآوری و ترجمه یاسین نمکچیان به نمایشگاه کتاب میرسد. به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب شامل گزیدهای از سرودههای گیلکی است که در میان سرایندگان آنها میرزا کوچک خانجنگلی هم با یک شعر دو بیتی حضور دارد. شمس لنگرودی، بیژن نجدی و رحیم چراغی از دیگر شاعرانی هسنتد که نمکچیان سروده های گیلکی آنها را در این کتاب گرد آورده است. " مشتی از عطر شالیزار" 32 صفحه است و برای اولین بار با ترجمه این شاعر و روزنامه نگار لنگرودی در نمایشگاه کتاب تهران عرضه میشود. | |
| این کتاب از مجموعه ای است که به شعر اقوام ایرانی اختصاص دارد و توسط نشر "مشکی" به چاپ میرسد. | |
شاید بزرگترین بدی بیکاری این است که تعطیلی ندارد وگرنه همه چیزش عالی است.خودش هم کار است و هم تفریح. البته اگر چرخ های سرسخت بچرخند.می توانی بی هیچ دغدغه ای تا لنگ ظهر بخوابی و انگار نه انگار که آن بیرون جماعت دارند خون همدیگر را در شیشه می کنند.می توانی راحت بنشینی و یکبار هم که شده برای دل خودت کاغذها را سیاه کنی البته اگر چرخ ها قفل نکنند. حالا هم یک شعر تازه حاصل این روزها.
چنگالش را
در کف پاهایمان فرو می کند
و با نعره ای بلند
صورت هامان را
خراش می اندازد
زندگی
شبیه پلنگی زخمی
همه آدم ها را
شکارچی پنداشته است