تبليغاتX
چهارشنبه سوری - نامه ای برای عبدالجبار کاکایی و روزهای تلخش
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

عبدالجبار عزیز
بگذار همینطوری با نام کوچک صدایت کنم چرا که مثل همه آنهایی که دوستشان دارم بغضی توی گلویت راه گم کرده که هرلحظه ممکن است یقه ات را بگیرد تا شبیه ابرها،آسمان کبود را بباری.
عبدالجبار عزیز
بگذار همینطوری با نام کوچک صدایت کنم چرا که سال های سال است با سال های تاکنون تو گاهی لبخند زده ام و گاهی آرام آرام گریه کرده ام.اصلاً سال های تاکنون اولین کتابی بود که در آغاز بازی با کلمات ،شب ها بالای سرم می گذاشتم و بهانه دستم می داد تا خودکارم را دست بگیرم و سپیدی های کاغذرا سیاه کنم.حالا که سال هاست کسی سال های تاکنونم را با خودش برده و دیگر پس نیاورده هر وقت که دلم می گیرد ناخودآگاه سطرهایش را مرور می کنم
خدا یک شب تو را درسینه من زاد باور کن
یقینی در گمان پیچید و دستم داد باور کن
                    ***
گرد باد باش باد باش و گرد
خاک خسته باز هم بگرد
                   ***
اگرچه عاشقم اما تو ای آیینه باور کن
نمی فهمم دلیل وعده امروز و فردایت
                  ***
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای
تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
                 ***
مطمئن باشید اسماعیلتان
برنخواهد گشت سوی ایلتان
                 ***
در زدی پدر ولی پشت در کسی نبود
هرچه بیشتر فکر می کنم از سالهای تاکنونم شعرهای بیشتری یادم می آید و نمی گذارد با نام کوچک صدایت نزنم.به خاطر همان شعر ها بود که هرجا حرفی از تو به میدان می آمد سینه سپر می کردم و دفاع می کردم.تعارف که نداریم به خاطر رفاقتت با خیلی هایی که تکرار نامشان هم حزن انگیز است و اینکه در ردیف شاعرانی از آن دست قرار می گرفتی نامت دهان خیلی ها را تلخ می کرد.نان به نرخ روزخور،آدم فروش،دولتی و القابی از این دست خوشآیندم نبود و می دانستم که حسم روزی اشتباه از آب در نمی آید.
عبدالجبار عزیز
وقتی برصندلی شورای شعر وزارت ارشاد تکیه زدی  اشتباهت را توجیه کردم که حداقل کاکایی فرق ترانه ودری وری را می فهمدو حضورش در آن ساختمان سفید رنگ غنیمت است.هرچند توی دلم غمگین می شدم. وقتی نتوانستی با صاحب خانه های میدان بهارستان کناربیایی خیلی ها با طعنه می گفتند  اوضاع چقدر وحشتناک است که خودی ها هم کم آورده اند اما حقیقت قصه چیز دیگری بود.
سالها از آن روزها گذشته و کسی سالهای تاکنونم را پس نیاورده اما زندگی بد جوری تغییر کرده است.دوستان زیادی را در این سال ها به خاطر شرایط روزمره زندگی ازدست داده ایم وخیلی ها را هم فراموش کرده ایم اما وقتی از حشراتی نوشتی که در لباس تو خزیده اند و پسرانت را کتک می زنند یاد خیلی ازکسانی افتادم که گمشان کرده ام. دلم می خواست شماره هایشان را پیدا می کردم و آدرس وبلاگت را می دادم تا یکبارهم که شده صادقانه فکر کنند.شک ندارم که دوستان گمشده من خوب می دانند مدعیان زیادی در این شرایط ترجیح دادند چیزی ننویسند وخاموش ماندند.
عبدالجبار عزیز
برای اینکه بعضی ها نگویند پاچه خواری هم اندازه ای دارد می نویسم تنها یکبار تو را دیده ام آن هم از راه دور در فرهنگسرای ارسباران و چند بارهم تلفنی ازتو برای روزنامه هایی که کارمی کردم یادداشت گرفته ام که آخرینش درباره محمد علی بهمنی بودو درروزنامه فرهنگ منتشر شد.احتمالاً هیچ کدامشان یادت نمانده است.مهم هم نیست یادت باشد یانه تنها دلم می خواهد ازاین به بعد بیشتر زنگ بزنم و یادداشت بگیرم تا شاید روزی بتوانم راحت تر نام کوچکت راصدا کنم.
عبدالجبار عزیز
این روزها دلیل خیلی چیزهارا فهمیده ام . مثلاً اینکه چرا آدمهایی که  24 ساعته از رسانه های مختلف دیداری و شنیداری و بیلبوردهای تبلیغاتی روبروی مردم قرارمی گیرند محبوب نمی شوند و کسی حوصله دیدن قیافه هایشان را ندارد.اینکه چرا  در این میان یکی می شود شمس لنگرودی و 22 مرثیه اش در تیرماه سینه به سینه نقل می شود و یکی دیگر عبدالجبار کاکایی که یادداشت چند خطی اش دست به دست می چرخد.این روزها خیلی چیزها را فهمیده ام. خیلی چیزها را......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 17:54  توسط یاسین نمکچیان  |