تبليغاتX
چهارشنبه سوری - سيزده بدر به میلک مي رويم
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

 

وقتي نويسنده اي ابزار كارش را زندگي روزمره آدم ها قرار مي دهد و سر نوشت آنهايي را روايت مي كند كه عمري كنارشان زيسته و با لبخندهايشان خنديده و با گريه هايشان گريسته بي هيچ ترديدي نوشته هايش لبريز حيات است. آدم هايش نفس مي كشند وخون در رگهايشان جاري است و آفتابش گاهي آرام  مي تابد و گاهي سوزنده.تنها دراينگونه سطرهاست كه آدمي دلتنگي ها را به باد مي سپارد.بهانه اين سطرها حضور ناگهاني كسي به اسم حضرتقلي است كه از صبح امروز پيدايش شده. امروز برخلاف هميشه زود از خواب بيدار شدم و به كسي فكر كردم كه اسمش حضرتقلي است و  بعدآنقدر به ذهنم فشار آوردم تا يادم آمد كه آقاي حضرتقلي يكي از شخصيت هاي داستان هاي يوسف عليخاني است و بعد مجبور شدم كتابش را ازلابلاي كتاب هاي انباشته شده در اتاق بيرون بكشم و دنبال كسي بگردم كه شايدفقط در اين كلمات زيسته است.از آغاز كتاب چند  داستان گذشت تا با نام همان كه دنبالش بودم برخورد كردم و بعد مجبور شدم همان داستاني  كه معتقد بودم ضعيف ترين كار كتاب يوسف است را يك بار ديگر مرور كنم و پايان قصه هم به اين نتيجه برسم كه اژدهاكشان بهترين داستان كتاب  يوسف عليخاني است و جالب قصه اينكه مدتهاست مي خواستم  درباره داستان هاي يوسف چيزي بنويسم اما هر بار به خاطر پراكنده گويي  منصرف مي شدم  و حالا خوشحالم كه مي دانم درباره چه چيز بايد حرف بزنم.درباره اينكه نويسندگاني مثل يوسف در دوره ای که ما نفس می کشیم کمتر پیدا می شوند. نویسندگانی که به بدنه زندگی آدمها راه پیدا می کنند و برخلاف خیلی هایی که در آپارتمان هایشان نشسته اند و در سرمای سوزان زمستان کنار گرمای مطبوع شومینه بانوشیدن استکانی چای از سرما حرف می زنندُُُُُُُ سرما را در پوست واستخوان هاشان لمس می کنند و بعد هم متهم به بومی نویسی می شوند. کسانی مثل یوسف سبب مي شوند تاريخ سرزمين هاي بكر اين مرز و بوم حتي در قالب داستان برای نسل های آیندهای که از گذشته اش هیچ چیزی نمی داند به يادگار بماند .داستان اژدهاكشان اسطوره آغشته با زندگي ميلكي هاست كه آنها هرسيزده بدر روي پشت بام هايشان مي نشينندتا امازاده و حضرتقلي راببيند كه دست در دست يكديگر به شارشيد مي روند . اژدها كشان اسطوره زندگي سرزميني است كه وادارم مي كند و اين دفعه با دقت بيشتر مرورش كنم. امروز صبح عجيبي است و تا سيزده بدر زمان زيادي نمانده .دلم مي خواهد  با يوسف قرار بگذارم تا برويم ميلك روي يكي از پشت بام ها بنشينيم و حضرتقلي و امامزاده را نگاه كنيم كه به شارشيد مي روند.  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:54  توسط یاسین نمکچیان  |