* * *
باز هم عصر است، عصري سرد در اسفندماه سالي كه گذشت. اينبار من نيستم. اما همان بچههاي گروه ادب و هنر روزنامه جمع هستند و البته خيليهاي ديگر. مراسم اهداي جوايز اولين جايزه شعر خبرنگاران است و شاعر <يك بسته سيگار در تبعيد> از مشهد آمده است، با همسر و دو فرزندش. همسرش همان كسي است كه <يك بسته سيگار در تبعيد> به او پيشكش شده است؛ كتاب به تاريخ نوراني ماه به همسرم الهام اسلامي تقديم ميشود. و فرزندانش ليلي و مجتبي هستند كه در همين كتاب در شعري به اسم <خواب> برايشان سروده است: <آرام به خواب ميرويد/ چون پري كه جاذبه زمين را/ احساس كرده است.>
داوران جايزه، دفتر شعر بروسان را به عنوان كتاب اول برگزيدهاند و او آمده تا حقش را، جايزهاش را در حضور محمود دولتآبادي، احمد پوري، شمسلنگرودي، حافظ موسوي، رسول يونان و... دريافت كند. بعدها ميشنوم كه بروسان آن روز در نشر ثالث - كه از افسوس ديگر جايي براي برنامههاي اينچنيني ندارد- دوبار گريسته است؛ يك بار از شوق گرفتن جايزه و بار ديگر وقتي شعري خوانده بوده است؛ شعري به اسم (شاعر) كه در كتاب <يك بسته سيگار در تبعيد> چاپ شده و بروسان به دوست فقيدش رضا ضيايي تقديم كرده است: <حرف كه ميزني انگار/ سوسني در صدايت راه ميرود/ حرف بزن/ ميخواهم صدايت را بشنوم/ تو باغبان صدايت بودي/ و خندهات/ دسته كبوتران سفيدي/ كه به يكباره پرواز ميكنند/ تو را دوست دارم/ چون صداي اذان در سپيده دم/ چون راهي كه به خواب منتهي ميشود/ تو را دوست دارم/ چون آخرين بسته سيگاري در تبعيد/ تو نيستي/ و هنوز مورچهها / شيار گندم را دوست دارند/ و چراغ هواپيما/ در شب ديده ميشود/ عزيزم/ هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميگيرد/ از ريل خارج نميشود/ و من/ گوزني كه ميخواست/ با شاخهايش قطاري را نگه دارد.>
* * *
دلم ميخواهد دنبالش بگردم و پيدايش كنم دنبالش ميگردم و پيدايش ميكنم. با صداي بروسان دوست ميشوم؛ از پايتخت با مشهد در تماسم. مثل شعرهايش زلال و نجيب و ساده است. آرام آرام به جهانش پاي ميگذارم. حالا همه جا خودم را با افتخار <دوست بروسان> معرفي ميكنم و او هم سخاوتمندانه، معرفتش را رو ميكند؛ ماهها بعد، وقتي در همان روزنامه، درگير بحث پيش پاافتاده و غمانگيزي براي گرفتن حق و حقوقمان هستيم، ناگهان سوغاتي معطر بروسان از مشهد ميرسد؛ برايم يك مشك آهو فرستاده است به قاعده قلبي كوچك، با شيشه عطري غريب و چند شعر تازهاش.
* * *
شايد دوست نداشته باشد اينها را بنويسم، اما ميدانم او دو سال در غربت تهران، فراش يك دبستان بوده است. حالا هم بعد از 12 سال كار، با مدرك فوقديپلم در مشهد خدمتگزار يك هنرستان است. يعني هنوز نام محترمانه فراش را يدك ميكشد. اگرچه او اين زخم و بسا زخمهاي ديگر را به جان خريده و سكوت كرده است. يكي از آن زخمها اينكه در 9 سالگياش، ديگر پدر را نديده است؛ چراكه پدرش پرندهاي شده بوده در آسمان خرمشهر...
اما اينها همه يك سوي ماجراست و در سوي ديگر، شاعري ششدانگ و تمامعيار با مجموعه شعري درخشان ايستاده است؛ مجموعهاي كه ناشر هم ندارد و ناشرش مولف است. يعني خود بروسان منتشرش كرده. اين هم از غرايب روزگار ماست كه <چيز>هايي به نام شعر، جنگلها را نابود كند و به جز پر كردن كمد شاعر از كتاب و جيب ناشر از پول، چيزي به جاي نگذارد، اما كتابي چون <يك بسته سيگار در تبعيد> توسط خود شاعر منتشر شود. با اين همه، شعر خوب، حتي در اين بلبشوي ادبي عجيب و غريب، پا درميآورد و راهش را پيدا ميكند نشان به آن نشان كه مجموعه شعر بعدي بروسان را انتشارات مرواريد منتشر خواهد كرد. اسم كتاب هم هست <مرثيه براي درختي كه به پهلو افتاده است> اين يعني بايد منتظر يك مجموعه شعر ناب ديگر باشيم كه اين بار ميتوان به سادگي پيدايش كرد. يعني ديگر قرار نيست مثل كتاب <يك بسته سيگار در تبعيد> شود كه من و دوستانم براي آنها كه كتاب را پيدا نكردهاند، بارها و بارها از پشت تلفن شعرهايش را بخوانيم. اما اين هم تمام ماجرا نيست و انگار روزگار نميخواهد خوانندگان شعرهاي بروسان، عيش مدام داشته باشند. چون او مجموعهاي از غزلهايش را هم آماده كرده است كه به اسم <سكته سوم> چاپ خواهد شد ولي اين كتاب هم ناشر ندارد و بروسان ميخواهد خودش آن را دربياورد تا باز جماعت شعردوست، آواره كتابفروشيها شوند و آخر هم كتاب را پيدا نكنند! البته او بهدنبال ناشر خوب (چه موجود كميابي) هم براي <سكته سوم> ميگردد.
دلم ميخواهد بيشتر از بروسان بنويسم، از اينكه شعرها و مقالات و داستانهاي دوستش، زندهياد رضا ضيايي را گرد آورده و آماده كرده است تا <نشر شاملو> مشهد به اسم <با دهان باز> منتشر كند. اما بيشتر از بروسان نميگويم تا شما هم شريك غمگينيهايش شويد. اسم اين شعر، <غريبي> است: <بيتو/ خودم را بيابان غريبي احساس ميكنم/ كه باد را به وحشت مياندازد/ جويبار نازكي/ كه تنها يكپنجم ماه را ديده است/ زيباترين درختان كاج را حتي/ زنان غمگيني احساس ميكنم/ كه بر گوري گمنام مويه ميكنند/ آه/ غربت با من همان كار را ميكند/ كه موريانه با سقف/ كه ماه با كتان/ كه سكته قلبي با ناظم حكمت/ گاهي به آخرين پيراهنم فكر ميكنم/ كه مرگ در آن رخ ميدهد/ پيراهنم بيتو آه/ سرم بيتو آه/ دستم بيتو آه/ دستم در انديشه دست تو از هوش ميرود/ ساعت ده است/ و عقربهها با دو انگشت هفتي را نشان ميدهند/ كه به سمت چپ قلب فرو ميافتد.>
اين هم شعري به اسم <گفتي بيا< :>كجا بيايم/ با دلم كه به لولاي در گير كرده است/ با سرم كه سنگين است، با برفي كه ميبارد/ باران به تماشاي خالگونهام ميآيد/ سنگينم/ انگار زناني آبستن/ در دلم زعفران پاك ميكنند. نخواندن شعر <راز> هم خيلي حيف است: همه بارها به نيزار ختم ميشوند/ به انگشتهاي تو/ همه بادها/ اندام گيج زني را دنبال ميكنند/ در تاريكي >
چه دشوار است انتخاب شعر از كتاب <يك بسته سيگار در تبعيد.> دل به دريا ميزنم و شعر <تنهايي> را انتخاب ميكنم: <تنهايي در اتوبوس چهلوچهار نفر است/ تنهايي در قطار/ هزار نفر/ به تو فكر ميكنم/ در چشمهاي بسته، آفتاب بيشتري هست/ به تو فكر ميكنم/ و هر روز به تعداد تمام دندانهايم سيگار ميكشم/ ما چون باراني هستيم/ كه همديگر را خيس ميكنيم. >
اي كاش ميشد همه شعرهاي كتاب را در اينجا آورد، اما نميشود. پس بسنده ميكنم به جملات آغازين كتاب كه بروسان به جاي مقدمه نوشته است: <ميوه در گياه رشد ميكند و شعر در شاعر. اين دو همديگر را كامل ميكنند. معمولا شعر براي من با ترانهاي از راه ميرسد و غالبا غمگين.>