تبليغاتX
چهارشنبه سوری - دوستانم غمگينند. دوستانم بي انگيزه اند.دوستانم بي پولند
دنیا وارونه تمام چیزهایی است که می بینی

ديروز مي خواستم اين شعرها را تايپ كنم و بگذارم اينجا اما مثل بقيه دوستاني كه اين روزها شعله‌هايشان را پايين كشيده اند دل ودماغ نداشتم .ديشب شب دلگيري بود كه رضاي عزيزتماس گرفت ويادم آورد كه چقدر ديروزرا درهوايش گذراندم. اين روزها خيلي بد مي گذرد خلي بد .دوستانم غمگينند. دوستانم  بي انگيزه اند.دوستانم بي پولند . من‌غمگينم .  بي انگيزه ام. دلتنگم .اين روزها خيلي بد مي گذرد خيلي.ديشب غلامرضا بروسان هم  ناي حرف زدن نداشت . اين روزها براي همه دوستانم بد مي گذرد .علي مي خواهد از لنگرود فرار كند .محمد مي خواهد به سربازي برود .عباس دراندوه مچاله شده است و محمود راخوب مي دانم چقدرتنهاست  و در اين لحظه ها تنها زمزمه شعرهاي كسي مثل رضا آرامم مي كند .همين.

(1)

بي تو

 خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم

كه باد  را به وحشت مي اندازد

جويبار نازكي

كه تنها يك پنجم ماه را ديده است

زيباترين درختان كاج را حتي

زنان غمگيني احساس مي كنم

كه بر گوري گمنام مويه مي كنند

آه

غربت با من همان كار را مي كند

كه موريانه با سقف

كه ماه با كتان

كه سكته قلبي با ناظم حكمت

 

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم

كه مرگ در آن رخ مي دهد

پيراهنم بي تو آه

سرم بي تو آه

دستم بي تو آه

دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود 

ساعت ده است

وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند

كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.

(۲)

اگر تو بخواهي

مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم

و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم

و خودم را

 چون پيراهني پشت رو مي كنم

(۳)

چون بياباني

دور افتادم از خودم 

و پوسيدم

چون پايه‌هاي پلي در آب

(۴)

تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهايي در قطار

هزارنفر.

به تو فكر مي كنم

در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست

به تو فكر مي كنم

وهر روز

 به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.

ما چون باراني هستيم

كه همديگر را خيس مي كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط یاسین نمکچیان  |